پیش می آیی و می جنگی
برای ربودن من
از قلعهً متروک درونم....

بیهوده شمشیر میکشی

زیرا که من

زیستن در میان درندگان
پانهادن در باطلاق ها
و رها شدن از دام ها را
نیاموخته ام

 
و طلسم شده ام
در این قصر سرد

نزدیکم که بیایی!

از تو
شوالیهً زیبا و جسور!

جز دود
چیزی باقی نخواهد ماند

و این جادوی سیاه
سرنوشت غم انگیز بودن من است

 
رهایم کن...