پیش می آیی و می جنگی
برای ربودن من
از قلعهً متروک درونم....
برای ربودن من
از قلعهً متروک درونم....
بیهوده شمشیر میکشی
زیرا که من
زیستن در میان درندگان
پانهادن در باطلاق ها
و رها شدن از دام ها را
نیاموخته ام
و طلسم شده ام
در این قصر سرد
در این قصر سرد
نزدیکم که بیایی!
از تو
شوالیهً زیبا و جسور!
جز دود
چیزی باقی نخواهد ماند
و این جادوی سیاه
سرنوشت غم انگیز بودن من است
رهایم کن...
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 23:8 توسط shiva
|
گرگ هاری شده ام