من نه آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم
تو نه آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد.نروم باز به جایی.
پشت دیوار نشینم.چو گدا بر سر راهی.
کس به غیر تو نخواهم.چه بخواهی چه نخواهی.
باز کن در.که جز این خانه مرا نیست پناهی.
من نه آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم
تو نه آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد.نروم باز به جایی.
پشت دیوار نشینم.چو گدا بر سر راهی.
کس به غیر تو نخواهم.چه بخواهی چه نخواهی.
باز کن در.که جز این خانه مرا نیست پناهی.
تند وآهسته چه فرقی دارد؟
تو همان طور که دلت خواست بیا!
مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست.که ترک بر دارد!
جنس آهن شده است چینی نازک تنهایی من....

سكوت بهشت
گناه من و رقص ماه تلخ است.
ببخش مرا به سرخي توت فرنگي هاي وحشي....
كه گريز من فرار عاجزانه ايست
درقلمرو بي ابد تو
مرا ببخش به بيگانگي پيراهنم با تن تو....
در سحرگاه بوسه هاي پيچ اول بهشت
كه رميدن هاي من تنيدن نيلوفرانه ايست همواره
او که می ماند نخواهد رفت
او که رفته است نخواهد رسید
او که رسیده است پشیمان است
این همه از شکستن سکوت
چه عاید آینه شد ؟!
رفتن هم حرف عجیبی
شبیه اشتباه آمدن است
تو بگو ...
دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست ؟

خیالت راحت باشد
شعر تازه ای به ذهنم نمی رسد .
این روزها
نه آب ٫ برایم معنای زلال زیستن است
نه پنجره
پرواز را
در خاطرم زنده می کند .
آسوده بخواب..
من سالهاست از تو گذشته ام .
پنجره ام به تهی باز شد
و من ویران شدم ...
بخند!
حتی اگر لبهایت انحنای خندیدن رابلد نیستند
بخند
حتی اگر لبخندت ژست خشک وتانخورده ی آدم بزرگ ها رابهم بزند
بخند
حتی اگر لبخندت را لای پوشالی ترین دلیل بپیچند
بخند
حتی اگر اناربه ماه جشمانت به انتظار ریزش باشد
بخند
حتی اگر سیب سرخ نگاهت دچارکرم های حسرت شده است
بخند
حتی اگربغض های آجری سقف کوتاه دلت را زیرآوار درد خرد کرده است
بخند
حتی اگر آخرین بهارت باشد
آخرین آرزوهایت
بخند
حتی اگر
سایه دیگر ازخورشید پیروی نکند
آسمان بوی دودبگیرد
عشق کپک بزند
شعربوی نا بدهد
بخند
حتی اگر لبخند،تنها نقاب روی صورتت باشد
بخند...
حرفهایی هست برای گفتن..
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن..
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
وسرمایه و دارایی هر کس حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهایی که پاره های بودن آدمیند و بیان نمیشوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند!