|
دل نوشت ها
|
|
|
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
ودلم بس تنگ است..... بی خیال سپر هر درد است... باز هم می خندم.... آنقدر میخندم که غم از روی رود
+تاریخ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:46
نویسنده shiva
|
خاموش می شوم ....
در سکوتی که معنای آن سکوت است و بس
به پندار تو جهانم زیباست جامه ام دیباست دیده ام بیناست زبانم گویاست قفسم هم طلاست به این ارزد که دلم تنهاست
+تاریخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:22
نویسنده shiva
|
در سکوتش غرق چون زنی عریان میان بستر تسلیم اما! مرده یا در خواب بی گشاد وپست لبخندی و اخمی تن رها کرده است پهنه در مرداب
+تاریخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:16
نویسنده shiva
|
من به چشمان تو می اندیشم
وبه تکرار هزاران دست که تو را می نوشند من به چشمان تو می اندیشم وبه شهری که تو را با همه خوبیهایت به چراغان دروغین شبانش بخشید وبه دستان تو آموخت که تسلیم شوی من به تکرار تو می اندیشم وبه غمبارترین لحظه خویش که شکستی در من وشکستم در خویش
+تاریخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:34
نویسنده shiva
|
تو میدانستی که من از تنهایی وتاریکی میترسم ولی فیفتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی ومن بی چراغ دنبال دفترم گشتم وبی چراغ قلمی پیدا کردم وبی چراغ از تو ونوشتم نوشتم نوشتم
تواگر میدانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه ای مرد چرا تنهایی
+تاریخ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:59
نویسنده shiva
|
هرجا که بزم هست و زنم جام را به جام در گوش من صدای تو گوید که نوش نوش اشکم دود به چهره و لب مینهم به جام شاید روم زهوش باور نمی کنی که بگویم حکایتی آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم در ساغر منی در خاطر منی....
+تاریخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:31
نویسنده shiva
|
انتظار گفته بود فردا پشت این پنجره ها غنچه ای میشکفد وکسی می آید... وروشنی میارد... وکنون دیر گاهیست که من پشت پنجره ها بیدارم لیکن اینجا حتی بوته خاری نیست من دگر دلم تاریک است و همیشه بی تو... آسمان برایم بارانی است
کاش میشد لحظه ها را پس گرفت.....
+تاریخ جمعه ششم دی 1387ساعت 10:31
نویسنده shiva
|
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند....
+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:56
نویسنده shiva
|
نیمکتی ميخواهم برای نشستن دور از جماعتی که از آنها خسته ام برای همه تنهايی ام جايی سراغ داريد؟
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)
خداوندا تو گفتی در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا عهد خود وفا کن
+تاریخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:16
نویسنده shiva
|
بر شکسته های استخوان مردم مسجد بنا می کنند .... از برای عبادت... بتخانه می سازند با نام دین... و چه مذبوحانه بر گرد سنگ می چرخند هر سال با نام حج... و چند خانه آن طرف تر.. تن فروشی می کند یک زن.. از برای نان شب... خدا هم خنده اش می گیرد.. از این ریا و صد رنگی...
وقتی دوباره آمدی سیبم را چیده بودم ... وقتی دوباره آمدی... به این دیار تبعید شده بودم.... اسیر وسوسه حوا نشدم.... دیگر مرا میلی به بهشتت نبود.... خوشبختی را دیروزبه حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده امروزم!!! خدایا جهنمت فرداست.چرا امروز می سوزم..؟
+تاریخ سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:17
نویسنده shiva
|
|
|
![]() |
|