تبليغاتX
رز سیاه

الهی!

من نه آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم

تو نه آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد.نروم باز به جایی.

پشت دیوار نشینم.چو گدا بر سر راهی.

کس به غیر تو نخواهم.چه بخواهی چه نخواهی.

باز کن در.که جز این خانه مرا نیست پناهی.

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:24 نويسنده shiva |
به سراغ من اگر میای

تند وآهسته چه فرقی دارد؟

تو همان طور که دلت خواست بیا!

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست.که ترک بر دارد!

جنس آهن شده است چینی نازک تنهایی من....

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 22:3 نويسنده shiva |
Image and video hosting by TinyPic
 
مرتکب گناه می شوم :

ربودن گاه و بی گاه تو

از باغ بیست سالهً باغبانی دیگر
 
و میلغزم

در مسیر پر جاذبهً فرار از تو
 
و می آویزم

 
به دامان عشقی سوزان
 
در اوج این همه عطش
 
و می سوزم
 
در هرم لذت وحشی خواستن تن و روح تو
 
و خاکستر می شوم
 
زمان باز پس دادن و ترک کردنت
 
اما
 
به تمام سیب های عالم سوگند
 
که ربودنت
 
از سر تعرضی بی شرمانه به باغی بزرگوار نیست
 
درخشش بی تاب تو نیز
 
در لحظه عبور از کنار پرچین های باغ
 
مرا فریاد میزند
 
تقلای بی قرار تو
 
بندهای محکم دیوانهً درون من را
 
پاره می کند
 
و جنون تو را در دستان من قرار می دهد
 
و این
 
فقط برای اینکه
 
سکون باغ تپش های تند قلبت را نگیرد
 
فقط برای اینکه
 
من یک دیوانگی بیشتر انجام دهم
 
نیست
 
می دانم که
 
این گریز , این ربودن , این جنون , این سقوط
 
زیبا ترین رویای ذهن تو
 
و نا مخدوش ترین صفحهً زندگی من است
 
می گویند : مجرمم و مستحق مجازات
 
که قبول می کنم
 
و تاوانش کثرت تنهاییست
 
که می پردازم
 
راستی !
 
ترانه ام را که قربانی می کردی
 
من جز بغض و سکوت
 
و کشیدن یک فریاد خفهً مستاصل پیش تو
 
کار دیگری نکردم
 
این را هم به حساب مجازاتم بگذارند
 
اما
 
دیگر کافیست
...
در لحظه های ارتکاب جرمم
 
و اکنون فقط
 
بوسه ای بیشتر می خواهم
 
آغوشت را بگشا
 
دیوار قامتت
پیچک اندام مرا کم دارد
...
 
فنجان های قهوهً تلخ
 
و سیگارهای پی در پی
 
باشد برای بعد از رفتن تو ...
 
 
+ تاريخ شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 16:11 نويسنده shiva |
 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

روبروی بهشت نشسته ام
 
و جهنمی از دلتنگی با من است
 
تا پل دستانت
 
فرسنگها فاصله دارم
 
بی تابم وخسته
 
نسیم صبحگاهی همیشگی گونه خیسم را مچاله می کند
 
بهشت کم کم روشن می شود
 
سایه ها و سنگها یادت هست؟
 
آرامش را از یاد برده ام دراین جهنم هیاهو
 
می آیی آیا؟؟
 
قایقبان منتظر ماست گویی
 
تا بهشت آن سوی آب
 
تنها چند بوسه
 
و دقیقه ای آغوش گرم تو
 
راهست
 
تا تو
 
اما ... ؟
 
 
+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:45 نويسنده shiva |
Image and video hosting by TinyPic

 

همیشه همین بوده است

خوب ِمن، به فاصلۀ در و فنجانی قهوه و چند پک

سیگار

خوب ِ او میشود!

با همین ظرافت!

باران شدید می شود و نفسهای تو تندتر

من و صحنه

با کمترین شتاب

در نور زردِ شمع و دودِ عود محو میشویم

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 22:59 نويسنده shiva |

 

بی قرار و ملتهب

تپش هایم را نفرین میکنم

و از آسمان رحمتی , نه -

خنجری می طلبم
چه ؛

- در گریز بودن دمادم

از وحشت چنگال کرکس ها و لاشخورها

که اگر آنی به خستگی از پا بیافتی

سایه بر سرت اندازند و

هر سایه , هراس کشنده ای راهولناک تر از مردن

بر قلبت فروریزد -
 
هزاربار نفس گیر تراست ؛ از مرگ
...
و من اینک
 
از آسمان سایه ای ,
 
نه-
 
خنجری می خواهم که مردانه فرود آید
 
ضربه ای عمیق به اندازهً خون تمام پیکرم
 
برق تند فلزی که هستی ام را
 
 درنوردد وبشکافد
 
و از زندگی در سایه ها و هراسها
 
و هر لحظه هولی از زهری , که در نوش لبخندها
 
و تکانی از زخمی , که از فشردن دستها

به روح و جانم تزریق می شود
 
 آسوده ام کند....
 
 
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 22:13 نويسنده shiva |
 Image and video hosting by TinyPic
 
روی نقطه آخرِ آخرین خط نشسته ام
 
وآخرین برگها را بازی می کنم
 
خواب آلوده بیدارم تمامی شبها
 
و آفتابهایِ هرروز برایم رجزمی خوانند
 
در زنجیره تکراریِِِ سرد یخ می بندم
پاییز، زمستان
 
پاییز ... زمستان ...
 
بادهایی همواره عجول وبرگهایی همیشه مسافر
 
پنجره ام را از تنهایی در می آورند؛ گاهی
 
من اما متوقف و چسبناک
 
نا منتظر هیچ معجزه ای
 
رها وآویزان
 
بودنم را به قمار نشسته ام
 
دورِ من گویی هیچ وقت نمی رسد!

وتنها برگ برنده ام در دستانم می سوزد
 
شاید اشتباه فهمیده ام:

- عشق برگ برنده این روزگار
 
- و صداقت جزئی از قواعد این بازی نیست !
 
شاید...
اما ؛ برنده یا بازنده
 
تو یا من
چه فرق می کند؟

ما تنها،

فاصله ها را طرح زدیم
 
سیگارهامان را تکاندیم
 
بی حوصله لبخند، و بی امان زخم زدیم
 
وآنچه باختیم اعتماد بود.
 
 
 
+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 14:29 نويسنده shiva |
 

 

سكوت بهشت


گناه من و رقص ماه تلخ است.

ببخش مرا به سرخي توت فرنگي هاي وحشي....

كه گريز من فرار عاجزانه ايست

درقلمرو بي ابد تو

مرا ببخش به بيگانگي پيراهنم با تن تو....

در سحرگاه بوسه هاي پيچ اول بهشت

كه رميدن هاي من تنيدن نيلوفرانه ايست همواره

به سوزندگي وسوسه خيز چشمهاي تو
 
 
+ تاريخ دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 23:49 نويسنده shiva |
 


 
پیش می آیی و می جنگی
برای ربودن من
از قلعهً متروک درونم....

بیهوده شمشیر میکشی

زیرا که من

زیستن در میان درندگان
پانهادن در باطلاق ها
و رها شدن از دام ها را
نیاموخته ام

 
و طلسم شده ام
در این قصر سرد

نزدیکم که بیایی!

از تو
شوالیهً زیبا و جسور!

جز دود
چیزی باقی نخواهد ماند

و این جادوی سیاه
سرنوشت غم انگیز بودن من است

 
رهایم کن...
 
 
+ تاريخ جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:8 نويسنده shiva |

 

 

او که می ماند نخواهد رفت

او که رفته است نخواهد رسید

او که رسیده است پشیمان است

این همه از شکستن سکوت

چه عاید آینه شد ؟!

رفتن هم حرف عجیبی

شبیه اشتباه آمدن است

تو بگو ...

دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست ؟

+ تاريخ جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 15:7 نويسنده shiva |

 

پنجره آهنین، سید حسن حقایقی

 

خیالت راحت باشد

شعر تازه ای به ذهنم نمی رسد .

این روزها

نه آب ٫ برایم معنای زلال زیستن است

نه پنجره

پرواز را

در خاطرم زنده می کند .

 

آسوده بخواب..

من سالهاست از تو گذشته ام .


پنجره ام به تهی باز شد

                                                  و من ویران شدم ...

+ تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 19:17 نويسنده shiva |

 

 

بخند!

حتی اگر لبهایت انحنای خندیدن رابلد نیستند 
بخند

حتی اگر لبخندت ژست خشک وتانخورده ی آدم بزرگ ها رابهم بزند

بخند

حتی اگر لبخندت را لای پوشالی ترین دلیل بپیچند  

بخند

حتی اگر اناربه ماه جشمانت به انتظار ریزش باشد
بخند

حتی اگر سیب سرخ نگاهت دچارکرم های حسرت شده است

بخند

حتی اگربغض های آجری سقف کوتاه دلت را زیرآوار درد خرد کرده است   

بخند  

حتی اگر آخرین بهارت باشد  

آخرین آرزوهایت

بخند  

حتی اگر  

سایه دیگر ازخورشید پیروی نکند  

آسمان بوی دودبگیرد  

عشق کپک بزند  

شعربوی نا بدهد  

بخند

حتی اگر لبخند،تنها نقاب روی صورتت باشد

بخند...  


 

 

حرفهایی هست برای گفتن..

که اگر گوشی نبود نمی گوییم

و حرفهایی هست برای نگفتن..

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

وسرمایه و دارایی هر کس حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرفهایی که پاره های بودن آدمیند و بیان نمیشوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند!

+ تاريخ پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 0:38 نويسنده shiva |